درباره ما

با آریا دایت بیشتر آشنا شوید

دکتر سهیلا میرزائیان

با بیش از ۱۵ سال سابقه‌ی تحصیل، تدریس و درمان در حوزه‌ی تغذیه و رژیم‌درمانی

دکتر سهیلا میرزائیان دوره‌ی فوق‌دکترای علوم تغذیه را در دانشگاه منیتوبا (University of Manitoba) کانادا گذرانده‌اند و عضو بنیاد ملی نخبگان ایران هستند. ایشان متخصص تغذیه و عضو سازمان نظام پزشکی ایران با شماره نظام پزشکی ت-۴۵-۲۰ می‌باشند. دکتر میرزائیان پس از اتمام مقطع کارشناسی در رشته‌ی علوم تغذیه از دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، بلافاصله در مقطع کارشناسی ارشد رشته‌ی رژیم‌درمانی در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران پذیرفته شد. در اواخر دوره‌ی کارشناسی ارشد، دانشگاه شهید بهشتی ایشان را به بنیاد ملی نخبگان ایران معرفی کرد.

وی در سال دوم کارشناسی ارشد، در آزمون دکترای تخصصی علوم تغذیه پذیرفته شد و ترم اول دکترا را هم‌زمان با ترم آخر کارشناسی ارشد به پایان رساند. از سال دوم دوره دکترا، دکتر میرزائیان به عضویت سازمان نظام پزشکی ایران درآمد و کلینیک تغذیه‌ی آریا را در شهر نجف‌آباد اصفهان تأسیس کرد. در طول پنج سال دوره‌ی دکترا، علاوه بر تدریس و تحقیق در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، تلاش نمود تا دانش تغذیه را به شکل کاربردی در اختیار سلامت‌جویان، بیماران و علاقه‌مندان قرار دهد.

پس از اتمام دوره‌ی دکترا، به‌صورت داوطلبانه به مرکز تحقیقات غدد و متابولیسم دانشگاه علوم پزشکی اصفهان پیوست. کمتر از دو سال بعد، از دانشگاه University of Manitoba در شهر وینی‌پگ کانادا پذیرش دوره‌ی فوق‌دکترای علوم تغذیه دریافت کرد و به فعالیت‌های تحقیقاتی در زمینه‌ی چاقی در مرکز تحقیقاتی Albrechtsen Research Centre پرداخت. سپس به گروه درمانی و تحقیقاتی بیمارستان St. Boniface در مرکز تحقیقات Asper Clinical Research Institute ملحق شد. ایشان با بیش از ۱۵ سال سابقه‌ی تحصیل، تدریس و پژوهش در حوزه‌ی علوم تغذیه، چنین بیان می‌کنند: «به عنوان کسی که بیش از ۵ سال از زندگی‌ام را با مشکل اضافه‌وزن و چاقی جدی سپری کرده‌ام، به‌خوبی سختی‌های کاهش وزن و حفظ وزن جدید را درک می‌کنم.»

تجربه‌ی شخصی دکتر میرزائیان در مسیر کاهش وزن

من، به‌عنوان کسی که از ابتدای نوجوانی همیشه به تناسب اندام و غذای سالم اهمیت زیادی می‌دادم، برخلاف خانواده‌ام، همیشه وزن مناسبی برای قدم داشتم. اما این روند تا سال آخر دبیرستان بیشتر دوام نیاورد. در آن سال، پدرم را از دست دادم و بعد، با وجود اینکه همیشه جزو شاگردان ممتاز بودم، در کنکور سراسری برای بار اول، رتبه‌ی مناسبی کسب نکردم. ناچار شدم یک سال دیگر در خانه بمانم و برای کنکور درس بخوانم. این، شروع ماجرای اضافه‌وزن من بود. سال ۱۳۸۴، من هر روز بیش از ده ساعت درس می‌خواندم، هیچ تحرک یا تفریحی نداشتم، و توصیه‌های نادرست خانواده و مشاورهای تحصیلی هم مزید بر علت شدند. آن‌ها می‌گفتند مغز برای فعالیت، به مقدار زیادی انرژی نیاز دارد. مادرم که معلم کلاس اول ابتدایی بود و همان سال بازنشسته شده بود، همیشه آرزوی تحصیلات عالیه داشت. او بی‌نهایت از من حمایت می‌کرد، مخصوصاً آن سال که هر روز حداقل دو نوع غذای خوشمزه و انواع میان‌وعده‌های مفصل از میوه خشک، آجیل، نارگیل و... برایم فراهم می‌کرد. من هم که به حرف مشاورها گوش می‌دادم، روزانه دو تا سه لیوان چای نبات می‌خوردم با این باور که «غذای مغز گلوکز است».

سال کنکور تمام شد و من ۱۵ کیلو وزن اضافه کرده بودم. با این‌ حال، دانشجوی رشته‌ی تغذیه در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان شدم. همه بهم گفتند که چقدر بهتر شدی و «تپلی بهت میاد». من هم که از همان روز اول به رشته‌ام علاقه‌ی زیادی داشتم، تبدیل شدم به یک دانشجوی بسیار فعال... و البته پرخور!

در طول دوره‌ی کارشناسی، دو طرح پژوهشی را به‌عنوان مجری اول انجام دادم، در سه طرح دیگر دستیار اصلی بودم، با گروه فیزیک هسته‌ای دانشگاه اصفهان همکاری پژوهشی داشتم، و با ۹ مقاله‌ی تخصصی در کنگره‌ی تغذیه‌ی سال ۱۳۸۹، به‌عنوان پژوهشگر جوان معرفی شدم.

سال آخر کارشناسی، از شیرین‌ترین و در عین حال سخت‌ترین سال‌های تحصیلی من بود. واحدهای سنگین کارآموزی در بیمارستان و مراکز بهداشت، ادامه‌ی طرح‌های پژوهشی، و درس‌خواندن برای کنکور ارشد تغذیه... فقط یکی از این کارها برای یک آدم پرخور بهانه‌ای بود برای بیشتر خوردن. و دقیقاً همین هم شد.

تابستان ۱۳۸۹، سه ماه مانده به کنکور ارشد، خودم را کاملاً در اتاقم حبس کرده بودم و روزی بیشتر از ۱۵ ساعت درس می‌خواندم. دوباره افتادم روی دور پرخوری. با این تفاوت که حالا خودم یک «رژیم‌درمان» بودم! بله، با چهار سال تحصیل در رشته‌ای که بهت یاد می‌ده چطور جلوی پرخوری را بگیری... اما هیچ‌کدام از آن روش‌ها در آن موقع به درد خودم نخورد. فقط می‌خوردم و فشرده درس می‌خواندم. مادرم هم مثل همیشه حمایتم می‌کرد و هرچه می‌خواستم برایم درست می‌کرد.

سه ماه بود که حتی جرات نگاه کردن به خودم در آینه را نداشتم. روز کنکور هیچ‌کدام از لباس‌هایم اندازه‌ام نبود. از مادرم لباس قرض گرفتم. کنکور دادم و وقتی برگشتم خانه، مادرم برایم جگر درست کرده بود با این توضیح که «خیلی مقویه». رفتم روی ترازو. بله، ۱۰ کیلو دیگر اضافه شده بود. فرق این بار با بار قبل فقط حذف چای نبات‌ها بود. حالا با پرخوریِ غذاهای سالم چاق شده بودم!

نمی‌تونستم اسم خودم رو رژیم‌درمان بذارم. خجالت می‌کشیدم. سواد کافی برای کمک به آدم‌ها در کنترل وزن داشتم، اما خودم... این بودم. اون‌قدر از خودم حس نارضایتی داشتم که انگار یک چیزی تو وجودم با قدرت بهم می‌گفت: «شروع کن». و همون شد. نگفتم «امروز کنکورمه بذار فردا» یا «شنبه شروع می‌کنم». نه! همون ناهار، اولین وعده‌ی رژیم جدی من بود.

اینجا می‌خوام یک چیزی بگم: اراده و انگیزه‌ی کافی شرط اول رژیم هست.
اگر دلیل کافی برای رژیم گرفتن ندارید یا توی زمان خاصی از زندگی‌تون هستید—مثل دوران کنکور—بهتره به‌جای کاهش وزن، فقط وزن‌تون رو ثابت نگه دارید یا جلوی روند اضافه‌وزن رو بگیرید.

و نکته‌ی دوم: اگر تصمیم به رژیم گرفتی، از همین حالا شروع کن، نه فردا.
اون تابستون من تونستم ۲۰ کیلو وزن کم کنم. چرا؟ چون سبک زندگی‌م تغییر کرده بود. این مهم‌ترین شرط رژیمه. یعنی من دیگه مثل قبل غذا نمی‌خوردم، ساعت خواب و استراحتم عوض شده بود، تحرکم هم بیشتر شده بود. تغییر لایف‌استایل، مهم‌ترین شرط موفقیت در رژیمه—و نه فقط یه تغییر موقتی، بلکه پایدار.

پایان اون تابستون، رتبه‌م توی کنکور ارشد یک‌رقمی شد و در انتخاب اولم یعنی دانشکده‌ی تغذیه‌ی شهید بهشتی پذیرفته شدم. وقتی برای اساتید و دوستانم شیرینی بردم، همه گفتند: «چقدر زشت شدی! همون تپلی بهتر بودی!» حتی بعضی اساتید تغذیه گفتند: «صورت تپل بیشتر بهت میاد. چرا این‌همه وزن کم کردی؟» در حالی که من هنوز پنج کیلو اضافه‌وزن داشتم. ولی با نمودارهای سلامت جهانی خودم رو می‌سنجیدم، نه با نظرات دیگران.

اینجا می‌خوام یک چیز مهم بگم: به راهی که انتخاب کردی ایمان داشته باش.
نگذار حرف بقیه اثر بذاره. البته راستش، حرفاشون یک‌کم روم اثر گذاشت و اون پنج کیلو آخر رو کم نکردم...

توی دو سال دوره‌ی ارشد، همچنان همون دانشجوی پرانرژی و باانگیزه بودم. تابستون ۱۳۹۱، دانشگاه شهید بهشتی من رو به بنیاد ملی نخبگان معرفی کرد؛ دلیلش معدل بالا و تعداد مقالاتی بود که توی همون دوره چاپ کرده بودم. توی اون دو سال، علاوه بر گذروندن واحدهای ارشد و کارهای پژوهشی و مقاله‌نویسی، از هر فرصتی برای مطالعه‌ی بیشتر و آمادگی آزمون دکتری استفاده می‌کردم.

وزنم در دوره‌ی ارشد حدود دو تا سه کیلو نوسان داشت، اما این بار نگذاشتم کنکور و حجم بالای کار روی وزنم اثر بذاره. هم با سخت‌گیری مراقب وزنم بودم، هم با جدیت درس می‌خوندم. در آزمون دکترای تخصصی علوم تغذیه که آبان ۱۳۹۱ برگزار شد، پذیرفته شدم. در واقع، ترم پنج ارشدم مصادف شد با ترم اول دکترای تخصصی تغذیه در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان.

از همون ترم اول، به‌خاطر رزومه‌ و توانمندی‌هام، به‌عنوان مدرس دروس تخصصی دانشجویان کارشناسی تغذیه انتخاب شدم. سال ۱۳۹۲، وقتی مشغول ترم دوم دکترا بودم، اولین کتاب تخصصی‌ام رو منتشر کردم؛ کتابی برای کنترل وزن که به زبان ساده برای مردم عادی نوشته شده بود.

از همون زمان احساس کردم در رژیم‌درمانی توانمندی زیادی دارم و دلم می‌خواست سوادم رو به آدم‌های علاقه‌مند و بیماران منتقل کنم. هر بار مقاله‌ای می‌خوندم یا می‌نوشتم، با خودم می‌گفتم: کاش می‌شد اینو برای آدم‌های عادی هم گفت، کسایی که دوست دارن بدونن، اما زبان علمی رو نمی‌فهمن. همین شد که تصمیم گرفتم عضو سازمان نظام پزشکی ایران بشم. بعد از گرفتن مجوزهای لازم از معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، کلینیک تغذیه‌ی آریا رو در زادگاهم، نجف‌آباد، تأسیس کردم.

در اون زمان هنوز پنج کیلو اضافه‌وزن داشتم، اما اراده‌ی کافی برای کم کردنش نداشتم. شاید چون اعضای خانواده‌م وزن‌های خیلی بالاتری از من داشتن و همیشه من رو بابت وزنم تحسین می‌کردن. تا اینکه مراجعینی داشتم که هم‌وزن من بودن و برای کاهش وزن می‌اومدن پیشم. این بار، شغلم و حس مسئولیتی که داشتم، برام انگیزه شد: من به‌عنوان یه رژیم‌درمان، اول باید خودم رو اصلاح می‌کردم، بعد بیمارانم رو. و همین باعث شد اون پنج کیلو رو هم کم کنم و به وزن سالم و مطلوبم برسم.

نکته‌ی مهم: در هر وزنی که هستید، اگر انگیزه‌ی کافی برای تغییرش ندارید، سعی کنید حداقل همون وزن رو حفظ کنید. حفظ وزن، خودش یک موفقیته.

وزن مطلوبم رو برای بیش از هشت سال حفظ کردم، تا اینکه بدترین اتفاق زندگیم افتاد: مرگ مادرم... و مهاجرت.

این دو اتفاق تلخ تقریباً هم‌زمان بودن. وقتی دوره‌ی فوق‌دکترای تغذیه رو در دانشگاه منیتوبا شروع کردم، فقط چهل روز از مرگ مادرم گذشته بود. من در کشوری بودم که حتی یک نفر رو نمی‌شناختم. محیط دانشگاه برام غریب، سخت، و رقابتی بود. و سوگ مادرم... انگار لحظه‌به‌لحظه، ذره‌ذره، وجود من رو از درون می‌سوزوند.

تلاش می‌کردم توی دانشگاه نرمال به‌نظر برسم، اما وقتی برمی‌گشتم به آپارتمان تنهای خودم، فقط دنبال یه راهی برای آروم‌کردن خودم بودم. توی اون مدت، شدیداً به پرخوری و تحرک زیاد پناه برده بودم. گاهی یه ظرف کامل کره‌ی بادوم‌زمینی رو یک‌نفس می‌خوردم و بعدش بیشتر از سه ساعت دوچرخه‌سواری می‌کردم. روی ترازو نمی‌رفتم. نمی‌خواستم بدونم وزنم چنده. اما بعد از ده ماه که بالاخره جرات کردم و رفتم روی ترازو، دیدم هشت کیلو اضافه کردم.

نکته‌ی مهم: شاید من هر روز بیشتر از سه ساعت پیاده‌روی یا دوچرخه‌سواری داشتم، اما در نهایت پرخوری به فعالیت بدنی غلبه کرد. چون ورزش اگرچه فوق‌العاده مفیده، اما کالری‌سوزی زیادی نداره.

سوگ من و سختی‌های دانشگاه کمتر نشده بود، ولی وزنم همچنان داشت بالا می‌رفت. اینجا بود که با خودم گفتم: «من کمک لازم دارم. تنهایی نمی‌تونم از این چالش رد بشم. این بار، سختی زندگی از توان من بیشتره.» به توصیه‌ی پزشک خانوادگی، جلسات روان‌شناسی رو شروع کردم. اما جلسات روان‌شناسی هم نمی‌تونست من رو آروم کنه. حال من بدتر از اونی بود که با حرف زدن حل بشه.

روزی صد بار با خودم می‌گفتم: «این دنیا عادلانه نیست.» «من این دنیا رو نمی‌خوام.» و باز، تنها راه تسکین من می‌شد: کره‌ی بادوم‌زمینی، چیپس، و تحرک زیاد.

در نهایت، به توصیه‌ی روان‌شناس و پزشکم، جلسات روان‌پزشکی رو شروع کردم. همون جلسه‌ی اول، روان‌پزشک دارودرمانی رو پیشنهاد داد. و راستش، دیگه اون آدم پرانرژی و شاد سابق نبودم که بخوام با مشکلات بجنگم. تبدیل شده بودم به کسی که فقط می‌خواست از قطار زندگی پیاده بشه.

اون روزها، دارودرمانی واقعاً کمکم کرد. اولین کمکش این بود که گریه‌های شبانه‌م متوقف شد. کمک کرد ذهنم کمتر درگیر باشه. خواب‌هام کمتر آشفته باشن. با کمک اون داروها، دیگه وزنم بالاتر نرفت. و من هم می‌دونستم که اون زمان، زمان مناسبی برای کاهش وزن نیست. پس سعی کردم وزن جدیدم رو بپذیرم و فقط کنترلش کنم. اون داروها عوارض جانبی زیادی داشتن ولی همیشه وقتی مصرف دارو توصیه می شه دکتر می سنجه که تاثیرات مثبت دارو بتواند بیشتراز عوارض جانبی اش باشن.

این شرایط حدود دو سال ادامه داشت. تا وقتی که کم‌کم با محیط جدید خو گرفتم، و سوگ مادرم تا حدی التیام پیدا کرد. بعد، به توصیه‌ی روان‌پزشک، دارو رو به‌تدریج کم کردم و در نهایت قطع شد. و اون‌وقت، دوباره شروع کردم...

وزن اضافی هیچ‌وقت برام دوست‌داشتنی نبود، ولی باهاش کنار اومده بودم. حالا وقتش بود که کمش کنم. تونستم دوباره و باز برگشتم به وزن مطلوب خودم.

ادامه مطلب +
۱۰ اصل مهم از تجربه‌ی دکتر میرزائیان در مسیر رژیم و زندگی سالم

نکات حیاتی در مسیر کاهش وزن

حفظ وزن، گاهی بزرگ‌تر از کاهش وزن است

به‌ویژه در دوره‌های استرس، سوگ یا مهاجرت.

با چالش‌ها فقط با رژیم‌درمانتان صحبت کنید

توصیه‌های عامیانه می‌تواند مضر باشد.

همه‌ی دوران‌ها مناسب رژیم نیستند

در دوره‌های بحرانی، حفظ وزن هم یک پیروزی‌ست.

تغییر سبک زندگی، کلید موفقیت است

فقط با رژیم نمی‌توان وزن کم کرد؛ باید همه‌چیز را تغییر داد.

ورزش لازم است، اما کافی نیست

تمرکز اصلی باید روی تغذیه باشد.

هدف، بهبود کیفیت زندگی است

وزن ایده‌آل، یعنی وزنی که با آن احساس خوب دارید، نه عدد خاصی.

هرگز خودتان را با دیگران مقایسه نکنید

مسیر هر فرد منحصر به فرد است.

بدون انگیزه‌ی درونی، رژیم موفق نمی‌شود

تصمیم شما باید از دل خودتان بیاید، نه تحت فشار دیگران.

تا حد ممکن درباره‌ی رژیم‌تان با دیگران صحبت نکنید.

واکنش‌های اطرافیان می‌تواند روندتان را مختل کند.

گرسنگی یا ولع شدید نشانه‌ی مشکل در رژیم است

با مشاور خود در میان بگذارید، نه با افراد غیرمتخصص.

کلیه حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به آریا دایت می‌باشد. © 2025

برای دریافت مشاوره و خرید رژیم، می‌تونید از طریق تلگرام با ما در ارتباط باشید

ارتباط با پشتیبانی